X
تبلیغات
رایتل

زندگی روی غلتکه...دخترم مدرسه میره.خودم هم مشغول کارم هستم.همسری هم گرفتار مسئولیتهای کاریه. 

خبری از تنوع نیست...روزها و شبهایی مثل هم... 

نظافت تموم ناشدنی و خریدهای خونه و ...دیربرگشتن از کار و زود شب شدن 

تنهایی من و دخترک....تنهایی...تنهایی تا ساعات طولانی.... 

طولانی شدن یه سری کارهای ریز باقیمونده از تغییرات ظاهری خونه و حرص خوردن من که مگه قراره تاکی طول بکشه که مثلا والان پرده نصب بشه...  

دغدغه شام شب سر وقت که دخترک بخوره و بتونه زودتر بخوابه برای فرد صبح و شروع مدرسه و ناهار فردا... 

و باز تنها موندن...خرید کردن...چای عصر خوردن...شام خوردن...خوابیدن 

هیچوقت فکر نمیکردم دوران تاهلم اینقدر تنهایی توش باشه... 

چقدر دلم واسه اون روزهای بیخیالی و گردش و مهمونی و خیابون رفتنها تنگ شده. 

انگار یکی منو محکم گرفت و درآورد و کوبوند به این روزها که ....بفرما تحویل بگیر ...این سهمته... 

خدایا شکر 

زندگی روی غلتکه 

خورشید با مهربونی و داغی میتابه 

من چه غمی دارم!



تاریخ : سه‌شنبه 23 مهر‌ماه سال 1392 | 11:45 ق.ظ | نویسنده : آرامیس | نظرات (4)