خوب شکر خدا به خیر گذشت.چند روزی رفتم پیش خواهرم و توی بیمارستان ساعاتی رو پیشش بودم.پریروز مرخص شده .سردردهاش کماکان ادامه داره تا دوره درمانش کامل بشه...
خدایا شکر
پارگی مویرگ و یه لخته خون توی مغز سر خواهری زندگی رو به کام همه مون تلخ کرده.خدایا خودت رحم کن.
خودت سلامتش بدار و اون نقطه بیماری رو رفع کن.
خدایا سردرد چند ساعتی رو نمیتونم تحمل کنم چی میکشه اون که الان ۱ هفته است سردرد مداوم داره
برای سلامتی همه بیمارا و مخصوصا خواهر خودم التماس دعا دارم.خواهش میکنم دعاها و انرژیهای مثبتتونو براش بفرستین
کتلتهای مامان همیشه خوشمزه است.مخصوصا هروقت خسته و گرسنه بهشون رسیده باشم.تازگیها (توی همین سال جاری)همسری هم به لیست دوستداران کتلت پیوسته و هرچند غرور مردانه اش(احتمالا)اجازه نمیده از دستپخت تعریف کنه(معمولا) اما با اشتها میخوره و چنانچه مثل امروز توی راه سفرکاری باشه ترجیح میده صبحونه رو از این کتلتها بخوره.خلاصه که دیشب همسری فرمودن که عازم اصفهان هستن اونم ساعت 5 صبح با دوستشون قرار دارن.بنده هم دیشب باقالی پلو با گوشت به شیوه جاافتاده و با صرف وقت اساسی درست کرده بودم بعد هم کمی خرید کردیم و برگشتیم خونه و وقت بنده پر شد با شستن سبزی خوردن و چیدن میز شام و سرو اون و بعد هم جمع کردن میز و شستن ظروف و رسیدگی به وضعیت یخچال و شستن میوه و پوست کندن و خرد کردن میوه و ... دخترک هم با بابایی رفتن دنبال مادر جون که چون فردا کسی نیست خانم کوچولومون و به مهد ببره (بنده ماشین ندارم و بسیار زود هم میرم اداره و این مسئولیت به عهده باباییه ) از شب بیاد و بمونه پیش دخترک ما.
بنده هم ساعت 1 گذشته بود که خوابیدم .یعنی غش کردم از خستگی و اصلا بروی خودم نیاوردم که همسری چی بخوره توی راه.
اما دو سه ساعت بعد با صداهایی توی آشپزخونه توی خواب و بیداری بودم که با آلارم موبایل همسری بیدار شدم و ساعتو پرسیدم. 4 و نیم بود. چشمتون روز بد نبینه یک بوی کتلت سرخ شده ای میومد که نگو و نپرس.معلوم بود مامان بخاطر همسری من اون ساعت اقدام به درست کردن اونها کرده .هم لجم گرفته بود و هم به صبر و حوصله و توان و عقیده مامانم آفرین گفتم که تونسته بود این کارو بکنه.
دور از گوش مامان: دیگه از کتلت خوشم نمیاد.خواهش میکنم اصرار نکنید!
عکس؟: به یاد باغچه بهاریمون