ما به هم محتاجیم

تا می توانید لبخند بزنید

ما به هم محتاجیم

تا می توانید لبخند بزنید

- اینروزها چیزهایی هست که اصلافکر نمیردم اینجوری باشن و این همه فکر و انرژی و زمانم رو درگیر بکنن! 

اینروزها چیزهایی میشنوم و میبینم که فکرشو نمیکردم روزی بشنوم و ببینم 

هنوز نتونستم به شرایط دور و برم مسلط بشم.یه تلخی عجیب و بیحوصلگی واسه بقیه کارها و مسئولیتها و وقتم دارم.حتی حوصله یه گردگیری ساده میز آرایشم رو هم ندارم.حوصله اینکه زنگ بزنم یه بنده خداهم بیاد و این کارو بکنه ندارم.خونه همیشه برام دوست داشتنی بوده حالا سعی میکنم توش نمونم. میرم بیرون از خونه و می مونم.دلم واسه خونه خودم تنگ میشه.همش ضد و نقیض ... 

نگرانم.آیا اشتباه نکردم من؟میدونم که واسه معرفی اشتباه نکردم ولی برای کنترل روی ادامه اون به قدری درگیر اتفاقات اخیر دوروبرم بودم که شاید کم آورده باشم.میدونم دیگه مثل قبل صبور نیستم.خودمو توی یه دایره خفه کننده میبینم. 

- دیروز آخرین ودیعه خونه رو بحساب ریختم که معلوم نبود از کجا این مبلغ تعیین شده .چون قرار نبود دیگه پولی بخوان.احتمالا هفته آینده تحویل میدن دیگه.اگه خدا بخواد! 

- ازدواج که میکنی یاد میگیری مجبوری یه وقتایی کارهایی بکنی که اصلا مطابق میلت نیست.مثلا به اصرار همسری بری خونه شون با مانتو بشینی (چون قرار بوده چند دقیقه بمونی و بعدا یهو شده ۲ ساعت) حرفهایی رو بشنوی که چیزی توش نیست که لااقل وقت گذاشتی نشستی یه چیزی یاد بگیری.بعد هی حرص بخوری.یه نفر راحت و سرومروگنده هم جلوت بشینه در کمال وقاحت که نه تبریک و چشم روشنی بگه برای خواهرت و نه برای مادرت که از سفر حج برگشته تازه اونوقت مامانت بخواد سهم سوغاتی اونم براش بذاره و ... داشتی میترکیدی از این همه حسن نیت مامانت.آدم مزخرف یه بار هم برای پذیرایی شام به تالار دعوت شده بود.تربیت رو دارین دیگه....

دیدن چمنهای یکدست سبز خوشرنگ و گلهای بنفشه رنگارنگ لبه باغچه 

و باغبونی که داره آب زلال رو به کام این سبزه ها و گلهای زیبا میریزه واقعا دیدن داره 

آدم یادش میره چقدر خودشو گرفتار کرده و چه مسئولیتهایی داره 

خدایا تو چقدر زیبایی! 

رژیم نوشت: 

عجب حالی میده وقتی چند روزه از این عدد ۷ سمت چپ روی صفحه ترازو دیگه خبری نیست!

خوب...خدارو شکر  

مامان اومد...سرحال و پرانرژی  

دیروز چقدر مهمون داشتیم.امروز و فردا و .... روزهای دیگه هم .

آخه مامان خودش خیلی آداب اجتماعی رو بجا میاره و مردمیه. 

خدایا شکرت.سفر همه مسافراتو بی حادثه و بی خطر قرار بده 

و اما...این روزها همسری کمرنگترین نقشهای خودش رو در خونه و پررنگترین نقشهای کاری و مسئولیت و اجتماعیشو داره تجربه میکنه. 

امان از این انتظار بدجور و کشدار که توی این چند سال هیچ وقت نتونستم برای خودم حلش کنم و بی اعتنا باشم. 

عجیبه که خودم میدونم خیلی چیزها رو نباید انتظار داشته باشم چون برآورده نمیشه ولی بدلیل علاقه و تعهد و اهمیت زندگی مشترک و همسر و بچه و ... باز میشم مثل یک زن سنتی منتظر شوهر 

حالا این انتظارات ممکنه چند ساعت وقت گذاشتن وحضور بیشترش توی خونه،رفتن به یه مهمونی دلچسب یا یه تفریح دلنشین یا کمک توی خرید خونه و تدارک برنامه پذیرایی باشه نه اینکه فکر کنین اون بنده خدا ممکنه چیکار بکنه... 

بهرحال ایشون استقلال کامل برای من قائل شدن ولی من چیکار کنم بدون ایشون یه پای برنامه های زندگیم میلنگه و عملا کاری نمیتونم بکنم.این با وابستگی فرق دار ه ها!