البته که سفر خاصی نرفتیم.چون رییس محترم خعلی براشون سخت اومد که با مرخصی من موافقت کنن و بنده هم بدم اومد با اون شکل موافقت اجباری ایشون مرخصی بگیرم لذا خرم و شادان چهارشنبه رو رفتم و برای دو روز باقیمونده یه سفر کوچولو رفتیم.در اینجور مواقع میگم: زند باد زنان بلاشاغل
بعد هم اون خونه ای رو که یکی دو ساله دنبال خریدش بودیم دیدیم که این بار چنگی بدلمون نزد.متراژ بالاش هم قیمتشو حسابی برده بود بالا.یعنی میشد با صرف هزینه دوسوم همون منطقه ها با متراژ کمتر خرید که نیاز داره با صرف وقت و انرژی بگردیم تا بیابیم.
طی یک اقدام احمقانه نصف بیشتر شال گردن خواهرمو که بافته بودم شکافتم.دلیلش؟
خوب توی رجهای وسط کار دیدم یه باریکه کاموا بافته نشده و عین یه حلقه روی کار مونده بود منم دونه شکافتم تااونجا که با قلاب اصلاح کنم دیدم نخیر هرکاریش میکنم میشه زنجیره. بافت ابریش درنمیاد.
حالا با خودم میگم اینکه کاری نداره میشه برگشت و دوباره انجام داد.کمی اعصاب بهم میریزه و زمان بیشتر میطلبه ولی زمانی که ما توی زندگی انتخابی میکنیم و راه برگشت نیست یا دیگه خیلی چیزا اون موقع تغییر کرده چی؟
میشه برگشت و دوباره شروع کرد؟!
کاش همه ما چشما و گوشامونو باز کنیم،فکر کنیم،بسنجیم و مقایسه کنیم و بعد انتخاب کنیم و پاش وایسیم.
توی سه سوت دیشب تمام پروازای برگشت از جزیره پر شدن و البته به دلیل علاقه وافر به حس و حال مردم و ایجاد تسهیلات برای سفرها در این ایام ظرفیتهاو قیمتها بصورت شناوره!!!
میترسیم بریم بمونیم و برای برگشت برنامه مون معلوم نباشه ولی خدامیدونه چقدر یه سفر واسه تغییر روحیه و آب و هوامون نیاز داریم.
لطفا انرژیهای مثبتتون رو همین طرف ما بفرستین